نگاه
به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد ،آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی...
من پا پس می کشم و در نیمه گشوده شده به روی تو بسته می شود.
*شاملو
به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد ،آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی...
من پا پس می کشم و در نیمه گشوده شده به روی تو بسته می شود.
*شاملو
نوشتن در صفحه خالی مثل این است که در یک سکوت ممتد وسنگین در میان انبوهی از جمعیت که به تو خیره شده اند بخواهی حرف بزنی ،فکر می کنی زمین و زمان جمع شده اند و تو را نگاه می کنند که چه می گویی،لب از لب باز نمی کنی ...
ولی وقتی شروع می کنی به نوشتن و صفحه که شلوغ میشود انگارکمتر دیده می شوی ،حاضران این صحنه کلمات خودت هستند وتو در میان کلمات خودت گم می شوی ،چه لذت بخش است گم شدن در میان حرف های خودت ،حاضران صحنه خود زاییده همین ذهن مشوش اند وفقط برای بودن آفریده شده اند،خواسته ای که باشند و شده اند.تو خالق ای صحنه ای ، مالک آنها ودر میانشان.
همین است که می خواهم این صفحه زود تر سیاه شود ،سفیدی صفحه محرکی است برای نوشتنم...