خیام به روایت بها الدین خرمشاهی
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
از هرچه بلور و لعل حتی بیزار
یک کوزه پر ملاط در دستم داد
از سیصد وشصت روز شددفع ملال
زان می که حیات جاویدانی است بخور
زان شهد که بود و حالیا نیست بخور
زان چیز که تلخ است ولیکن شیرین
یاد آور طعم زندگانی است بخور
هرسبزه که بر کنار جویی رسته است
از موی سبیل تازه رویی رسته است
هرپشم که بر روی شتر می بینی
تردید مکن که از پتویی رسته است!
افسوس که نامه جوانی طی شد
ده ماه گذشت و فرودینم دی شد
صد بود بدهکار وز دستم بگریخت
یک بود طلبکار و همان پاپی شد!
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 20:16 توسط هیمه