هنر...

هنر شيوه ايي است انساني براي هر چه تحمل پذير تر كردن زندگي  در پيش گرفتن فعاليت هنري،چه خوب چه بد،راهي است براي تعالی روح انسان...

 زير دوش آواز بخوان با ساز راديو برقص قصه بگو براي رفيقت شعري بنويس حتي شده يك شعر آبكي تا جايي كه مي تواني از اين كارها بكن پاداش هنگفتي نصيبت خواهد شد...

چيزي خلق خواهي كرد.

كورت ونه گوت-مرد بي وطن

...

به نظر مي رسد كه در روي كره زمين كليه اشيا و همه چيز بايد رفته رفته تغيير بيابد و دگرگون شود و ما همين امروز هم آغاز اين تحول را به راي العين مشاهده مي كنيم و به طور يقين تا دو سه قرن ديگر زندگي آدميان زيبا و سعادتمند خواهد بود. ما البته آن روز را نخواهيم ديد ولي از همين امروز در راه آن قدم بر مي داريم و براي حصول آن زنده ايم و تلاش مي كنيم و رنج مي بريم. ما حتي مي توانيم بگوييم كه ما خود خالق و سازنده آن هستيم و شكي نيست كه هدف زندگي ما و به عبارت ديگر شادكامي و سعادتمندي ما همين است و بس.  

                                            " آنتوان چخوف "

هدایت خوانی

نه كسي تصميم خودكشي نمي گيرد، خودكشي با بعضي ها هست. در خميره و سرشت آنهاست، نمي توانند از دستش بگريزند. اين سرنوشت است كه فرمانروايي دارد ولي در همين حال اين من هستم كه سرنوشت خودم را دست كرده ام، حالا ديگر نمي توانم از دستش بگريزم، نمي توانم از خودم فرار كنم.

زنده به گور هدایت

یک عاشقانه نا آرام

عشق به ديگري ضرورت نيست،حادثه است.

عشق به وطن ضرورت است،نه حادثه.

عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه.

 از باب اینکه فرصت به روز شدن بود به ناچار در هفتمین روز رفتنش باید برایش بنویسم ٬ برای نادر ابراهیمی که همراه قیصر امین پور  و عمران صلاحی ـ دیگر دوستان رفته دوران طلاییٍ تنهاییِ اجباری و لی دلخواهم ام ـ  یک هفته ای است که دیگر نیست.

مردی که برهه ایی از زندگی ام شعار هایش شعار هایم بود و گاهی تنها منابعم برای قضاوت در باره خودم و  جوابی برای که هستم وچه میکنم هایم.

آرزوهایش آرزوهایم بود و آرمان هایش اساس آرمانشهرم...

روحش شاد.

ادامه نوشته

شیشه

سگ هر چه پير تر مي شد بي حواسي اش نيز بيشتر مي شد،هرگز نياموخت که پشت نمايي شيشه ها را درک کند اگر گرفتار هيجان زدگي مي شد براي گرفتن يک مگس به سوي پنجره مي دويد و با آن هيکل عظيم  همراه ،  خرده شيشه ،شگفت زده و غمگين در آن سوي پنجره به زمين مي خورد...
خانه اشباح-ايزابل آلنده

پلکان سحرآمیز

من از پلكاني بالا مي روم كه ترقي و اصلاح و فرهنگ و تمدن نام دارد و هرچند نمي دانم كه به كجا منتهي خواهد شد و نمي دانم كه به كجا مي رود ولي ايمان كامل دارم كه دارم بالا مي روم و وجود همين پلكان سحرآميز سبب شده است كه بتوانم بگويم كه زندگي به زحمتش مي ارزد. 

                                                                       "آنتوان چخوف"

این‌ سال‌ها چشم‌مان به لای در خانه‌ بود، گوش‌مان به ناله‌ی لولا، بل‌که فتح‌بابی بشود، سیاهی ِ دل پربکشد از زیارتِ پر چادر سفیدِ شما.
شهره‌ شدیم به دریوزگی و عاشقی. خسته شدیم از این‌همه فراق. کابوس‌مان‌‌ شده یادِ آن‌شبِ رفتن‌تان، خواب‌مان شده رویای روز آمدنت. بی‌چاره دل چه‌می‌فهمد نه‌من نه‌شما یعنی‌چه؟

لانگ شات

قصه های واقعی

 - قصه ها از واقعيت واقعي ترند.

واقعيتهايي که با آن مواجه مي شويم صورت واقعيتند، اما قصه ها عمق واقعيت را نشان مي دهند . ما را به مناطقي مي برند که واقعيت ها در آنجا شکل مي گيرند و پرورش مي يابند.

- قصه ها مگر نشانه اي از واقعيت نيستند؟ 

بهشت خاکستري- عطا ا... مهاجراني

مرزهای نامریی

نميتوان در آن واحد هم کسي را دوست داشت و هم بي تابانه نيازمندش بود ،

مرز بين عشق و مالکيت کجاست ؟

بخشش از نگاهی دیگر...

کسانی هستند که با شادی می بخشند وشادی شان پاداش این بخشش است.

کسانی هستند که با درد می بخشند واین درد غسل تعمیدشان است ،

و  کیستی که باید مردم سینه هایشان را بدرانند و نقاب از عزت نفسشان بر دارند تا تو شایستگی شان را یرای بخشش ات برهنه ببینی و غرورشان را زیر پا له کنی ؟

پیامبر و دیوانه-جبران خلیل جبران

راه ها

ای انسانها از از راه هایی بروید که روندگان آن کم اند. چرا که تاریخ تکامل، از آن کسانی است که راه تازه ای انتخاب کرده اند یا راه هایی را انتخاب کرده اند که هنوزتودهء مردمی که دنباله رو هستند و همیشه دیگران برایشان فکر می کنند و تصمیم می گیرند از این راهها نمی روند.

( انجیل برنابا)

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد ...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند ...

 

ادامه نوشته

نام کوچک (یادی از عمران صلاحی)

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

ادامه نوشته

بهاریه در شعر معاصرایران

بهار که فرا می رسد، شادابی و سرزندگی را تنها به درخت و سبزه و گل ارمغان نمی کند دل و جان انسان را نيزمی شکوفاند. اگر همه غم های عالم بر دل آدمی نشسته باشد، به رنگ و بوی بهار پالوده می شود و نيروی تازه ای می گيرد که از نو برخيزد و "شيشه غم" را به سنگ بکوبد...

ادامه نوشته

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف  تو  شدم   سودایی

 

جهان های موازی

در جهان موازی ما ،جهان ضد ماده،احتمالا تمامی پدیده ها معکوس هستند.یعنی درجه حرارت صفر مطلق و سرعت نور که در جهان ما به ترتیب مرز های پایینی و بالایی هستند برای آنان مرز های بالایی و پایینی خواهد شد.

برای آنان گرم تر از صفر مطلق و آهسته تر از سرعت نور وجود نخواهد داشت!

*تاریخچه زمان-استیفن هاوکینگ

دیوار های فاصله

آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند

آيينه ها که دعوت ديدارند

ديدارهاي کوتاه

 از پشت هفت ديوار

 ديوار هاي صاف

 ديوار هاي شيشه اي شفاف

 ديوار هاي تو ديوار هاي من

ديوار هاي فاصله بسيارند...


آه ديوار هاي تو همه آيينه اند

آيينه هاي من همه ديوار.

 قيصر امين پور

نیچه و تاملاتی در باب حقایق

*دلايل مخالفت:

غالبا تنها به اين دليل با عقيده اي مخالفت مي کنيم که لحن بيان آن را دوست نداريم.


*هنگامي که تنافضات راهگشا هستند:

گهگاه مي توان مردمان هوشمند را به قضيه اي معتقد ساخت ، صرفا با ارايه آن به شکل تناقضي عجيب.


*نشان بيگانگي از يکديگر :

آشکار ترين نشانه بيگانگي عقايد دو انسان اين است که هر دوي ايشان به ديگري گوشه کنايه مي زند ولي هيچکدام کنايه ديگري را نمي فهمد!


 لذت از نفرت :

مردمان نافرهیخته که احساس می کنند به آنان توهین شده خو کرده اند تا بر شدت توهین آمیز بودن بیفزایند تا قادر باشند از احساس نفرت و کینه توزی که بدین ترتیب پدید می آید لذت بیشتری ببرند.


 تصورات :

انسان ها از اینکه به امر پلیدی می اندیشند شرمگین نیستند بلکه هنگامی که تصور می کنند این اندیشه پلید به ایشان نسبت داده می شود احساس شرم می کنند.

یقین گمشده

آه ای یقین گمشده ای ماهی گریز

دربرکه های آیینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق

از برکه های آیینه راهی به من بجو...

- شاملو-

 

شاهی مطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره زخاک کیقبادی وجمی است

احوال   جهان  و   عمر  فانی  و   وجود

خوابی وخیالی فریبی و دمی است

خیام

خیام به روایت بها الدین خرمشاهی

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار     

               از هرچه  بلور  و  لعل  حتی  بیزار

یک کوزه پر ملاط در دستم داد    

از سیصد وشصت روز شددفع ملال

 


زان می که حیات جاویدانی است بخور

 زان شهد که بود و حالیا نیست بخور

زان چیز که تلخ است ولیکن شیرین

 یاد  آور  طعم زندگانی  است  بخور

 


هرسبزه که بر کنار جویی رسته است

 از موی سبیل تازه رویی رسته است

هرپشم که بر روی شتر می بینی

 تردید مکن که از پتویی رسته است!


افسوس که نامه جوانی طی شد

ده ماه گذشت و فرودینم دی شد

صد بود بدهکار وز دستم بگریخت

 یک بود طلبکار و همان پاپی شد!

سکوت،اجتناب تاپذیر گشته است

   صدا که نه،فقط توهم صدا

   هزار توی ذهن خسته مرا

   فرا گرفته است.

   دوباره باز ،

  سکوت،اجتناب ناپذیر گشته است.

توجیه

... که نخواستن آنچه می خواهی،اگرچه سخت و رنج آور است،اما تسکینی است بر نداشتن آن و توجیهی است بر نبودن آن.

پاییزانه 2

خورشید،

      آرام می کشد

                  دستان سرد و پر از هیچ خویش را بر روی کشتزار،

                          پاییز آمده.

پاییزانه 1

بارش باران،آفتاب بی رمق و باد سرد شمالی  دیگر تردیدی باقی نمی گذارد،پاییز آمده

 برگ های زرد وخشک ،هراسان آخرین فصل زندگی کوتاه خود را به دست باد سپرده اند وخورشید سرد پاییزی،دیگر کاری جز نشان دادن مرز بین روز و شب ندارد،

اگر درخت بودیم،در تکاپوی مرگی کوتاه در زمستان،ارام آرام آخرین برگ ها را به آغوش زمین می سپردیم،تا خود بداند چه کندشان.

پاییز زندگی هم  باید همین قدردلگیر باشد !.

 

 

بر تن کهنه دیوار

 ودر آن کوچه که ها شام گذر می کردیم

          من نوشتم فانوس

                تو نوشتی ظلمت

                       تا به یک شعله کبریت به هم خو کردیم!

*اسماعیل رها

دستهایم را در باغچه می کارم

 سبز خواهم شد،میدانم،میدانم،میدانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت...

*فروغ

فاصله...

هیچ موضوعی برای بحث با خودم ندارم،

روزمرگی ،روز به روز در خود فرو می بردم،تنهایی ،چه به اجباروچه از روی اختیار و دلخواه محرکی است برای هرچه بیشتر شدن فاصله ات با دیگران،آنقدر دور که دوباره طی کردن این فاصله دیگر در توانت نباشد.

نگاه

به تو نگاه می کنم و می دانم  تو تنها نیازمند یک نگاهی

 تا به تو دل دهد ،آسوده خاطرت کند

بگشایدت 

 تا به در آیی...

من پا پس می کشم و در نیمه گشوده شده به روی تو بسته می شود.

*شاملو

 

کاغذ سفید

نوشتن در صفحه خالی مثل این است که در یک سکوت ممتد وسنگین در میان انبوهی از جمعیت که به تو خیره شده اند بخواهی حرف بزنی ،فکر می کنی زمین و زمان جمع شده اند و تو را نگاه می کنند که چه می گویی،لب از لب باز نمی کنی ...

ولی وقتی شروع می کنی به نوشتن و صفحه که شلوغ میشود انگارکمتر دیده می شوی ،حاضران این صحنه کلمات خودت هستند وتو در میان کلمات خودت گم می شوی ،چه لذت بخش است گم شدن در میان حرف های خودت ،حاضران صحنه خود زاییده همین ذهن مشوش اند وفقط برای بودن آفریده شده اند،خواسته ای که باشند و شده اند.تو خالق ای صحنه ای ، مالک آنها ودر میانشان.

همین است که می خواهم این صفحه زود تر سیاه شود ،سفیدی صفحه محرکی است برای نوشتنم...