یک عاشقانه نا آرام

عشق به ديگري ضرورت نيست،حادثه است.

عشق به وطن ضرورت است،نه حادثه.

عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه.

 از باب اینکه فرصت به روز شدن بود به ناچار در هفتمین روز رفتنش باید برایش بنویسم ٬ برای نادر ابراهیمی که همراه قیصر امین پور  و عمران صلاحی ـ دیگر دوستان رفته دوران طلاییٍ تنهاییِ اجباری و لی دلخواهم ام ـ  یک هفته ای است که دیگر نیست.

مردی که برهه ایی از زندگی ام شعار هایش شعار هایم بود و گاهی تنها منابعم برای قضاوت در باره خودم و  جوابی برای که هستم وچه میکنم هایم.

آرزوهایش آرزوهایم بود و آرمان هایش اساس آرمانشهرم...

روحش شاد.

ادامه نوشته

شیشه

سگ هر چه پير تر مي شد بي حواسي اش نيز بيشتر مي شد،هرگز نياموخت که پشت نمايي شيشه ها را درک کند اگر گرفتار هيجان زدگي مي شد براي گرفتن يک مگس به سوي پنجره مي دويد و با آن هيکل عظيم  همراه ،  خرده شيشه ،شگفت زده و غمگين در آن سوي پنجره به زمين مي خورد...
خانه اشباح-ايزابل آلنده

پلکان سحرآمیز

من از پلكاني بالا مي روم كه ترقي و اصلاح و فرهنگ و تمدن نام دارد و هرچند نمي دانم كه به كجا منتهي خواهد شد و نمي دانم كه به كجا مي رود ولي ايمان كامل دارم كه دارم بالا مي روم و وجود همين پلكان سحرآميز سبب شده است كه بتوانم بگويم كه زندگي به زحمتش مي ارزد. 

                                                                       "آنتوان چخوف"