سکوت،اجتناب تاپذیر گشته است
صدا که نه،فقط توهم صدا
هزار توی ذهن خسته مرا
فرا گرفته است.
دوباره باز ،
سکوت،اجتناب ناپذیر گشته است.
سکوت،اجتناب تاپذیر گشته است
صدا که نه،فقط توهم صدا
هزار توی ذهن خسته مرا
فرا گرفته است.
دوباره باز ،
سکوت،اجتناب ناپذیر گشته است.
... که نخواستن آنچه می خواهی،اگرچه سخت و رنج آور است،اما تسکینی است بر نداشتن آن و توجیهی است بر نبودن آن.
خورشید،
آرام می کشد
دستان سرد و پر از هیچ خویش را بر روی کشتزار،
پاییز آمده.
بارش باران،آفتاب بی رمق و باد سرد شمالی دیگر تردیدی باقی نمی گذارد،پاییز آمده
برگ های زرد وخشک ،هراسان آخرین فصل زندگی کوتاه خود را به دست باد سپرده اند وخورشید سرد پاییزی،دیگر کاری جز نشان دادن مرز بین روز و شب ندارد،
اگر درخت بودیم،در تکاپوی مرگی کوتاه در زمستان،ارام آرام آخرین برگ ها را به آغوش زمین می سپردیم،تا خود بداند چه کندشان.
پاییز زندگی هم باید همین قدردلگیر باشد !.
نوشتن در صفحه خالی مثل این است که در یک سکوت ممتد وسنگین در میان انبوهی از جمعیت که به تو خیره شده اند بخواهی حرف بزنی ،فکر می کنی زمین و زمان جمع شده اند و تو را نگاه می کنند که چه می گویی،لب از لب باز نمی کنی ...
ولی وقتی شروع می کنی به نوشتن و صفحه که شلوغ میشود انگارکمتر دیده می شوی ،حاضران این صحنه کلمات خودت هستند وتو در میان کلمات خودت گم می شوی ،چه لذت بخش است گم شدن در میان حرف های خودت ،حاضران صحنه خود زاییده همین ذهن مشوش اند وفقط برای بودن آفریده شده اند،خواسته ای که باشند و شده اند.تو خالق ای صحنه ای ، مالک آنها ودر میانشان.
همین است که می خواهم این صفحه زود تر سیاه شود ،سفیدی صفحه محرکی است برای نوشتنم...
دوباره باز کاغذ و قلم،
و وحشت نوشتن از خودت
نوشتن از کسی که هیچکس ندیده است
چگونه می شود نوشت
ز آرزوی گمشده
میان صد هزار خاطره.
حس گنگ همگون پنداری رهایم نمی کرد،ولی باتمام علاقه ای که به داشتن و خواندن آن دفترچه داشتم نتوانستم به حریم تنهایی اش وارد شوم،فکر می کنم با شرایطی که او داشت بهتر بود آن را به امانت برایش نگاه می داشتم ولی اگر دوباره پیدایش نمی کردم چه ؟اصلا از کجا نوشته های خودش بود...؟
...
تا حالا چه چیزی را به پایان برده ام،به سرانجام رسانده ام،به انتهایش رسیده ام ،اصلا مگر چیزی تمام می شود؟
تنها چیزی که این روز ها با قطعیت به پایان میبرم روز ها و شب های تقویمی است.بدون هیچ شک وتردیدی به ÷ایان می رسند،بدون ایمکه حتی خاطره ایی از خود بجا بگذارند بر خلاف معدود روزهایی از زندگی ام که همواره در همان ساعت و لحظه باقی مانده اند و به پایان نمی رسند که هیچ هر روز تازه تر می شوند و چهرهایی دیگر پیدا می کنند.
نمی دانم در آینده(که نمی دانم کی است،کجایم،چیست؟)افسوس این روز ها را خواهم خورد یا حسرتش را خواهم برد.روزهای تعلیق،روزهای بدون نیاز به دانستن ای که چند شنبه است،روز چندم از کدام ماه و کدام سال است.تعلیق مطلق